دلشکسته تنها
به کلبه ی تنهایی من خوش آمدید
مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر نا تمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ایم مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بر دارد پس چه باید بکنم؟؟؟.... من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال تشنه زمزمه ام بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم نمی رسیدم و می رفتم... سرم به سقف بلورین آسمان می خورد صدای سرد نفس های برف می آمد صدای گردش ارواح و چرخش افلاک صدای بال ملائک، صدای حرف خدا،صدای خسته من ..... که بی امید به دیواره زمان می خورد هنوز تا سر آن قاف سرکشیده به ماه هزار صخره تند بلند فاصله بود صدایی از دل تاریک دره های کبود نمی شنیدم و می رفتم.... تنم که تاب گذشتن نداشت، در می ماند. دلم که از همه کس می گریخت می آمد. نمی رسیدم و می رفتم به این امید که یک جا، تمام روحم را در آن طراوت بی انتها بیافشانم به آن صداقت بی ادعا بپیوندم. فراز گردنه ها صدای همهمه ی گنگ باد می آمد مرا به غربت صحرای یاد می افکند... کلام" سعدی" در گوش من صدا می کرد: "جهان بر آب نهاده ست و آدمی بر باد غلام همت آنم که دل بر او ننهاد". گذشتم آخر از آن صخره های تند بلند رسید پایم بر بام آن نهایت دور، سرم به سقف جهان می خورد! غریب، تنها، گریان، ز پا در افتادم شکفته روی سرم آسمان روشن پاک. دگر نه آب، نه آتش، نه خاک تنها، باد درفش سروری اش بر جهان تکان می خورد. گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است، و یکدست، و باز شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل، ماه را می شنود پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا و بیا تا جایی ،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است. من اینجا بس دلم تنگ است ... و هر سازی که می بینم بد آهنگ است... بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم... ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟.... " دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رؤیاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من " اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي بوته اي در دامنه كوهي باش ولي بهترين بوته اي باش كه در كنار راه مي رويد بوته باش اگر نمي تواني درخت باشي علف كوچكی اگر نمي تواني بوته اي باشي باش و چشم انداز كنار شاهراهي را شادمانه تر كن اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه! همه که ما را ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود. در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست. كوره راه باش اگر نمي تواني شاهراه باشي ستاره باش اگر نمي تواني خورشيد باشي با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند بهترينش باش هر آن چه كه هستي "داگلاس مالوچ" گـــــاهی ارزش واقعی یک لحظه را 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
تا زمانی که به یک "خـاطره" تبدیل شود نمیفهمیم!
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |















